چه در آتش به جا می ماند از خاک
غبـــــاری در هوا می ماند از خاک
تمام کــــــــــــوه ها را می برد باد
کـــــویر کــــربــلا می ماند از خاک
...........
هنوز از خیمه ها بیداد جاری ست
خروشی آتشین در باد جاری ست
به گوش خاک می پیچد صدایش
که در رگهای ما فریاد جاری ست
تابستان ۱۳۷۱
تاب می خورد هنوز
روی بند رخت
روزهای سخت
روزهای بی درخت
ما هنوز مانده ایم
روی خط شعر
روی خط واژه های نیمه جان
ما هنوز زنده ایم :
زند گان تیره بخت
مرد
ایستاد...
تکیه به دیوار داد...
داشت -
می سوخت در خودش نفسی ایستاد داشت
مثل غروب در نفس خویش می تپید
در لایه لایه های افق امتداد داشت
اقرار میکنم که زمانی غریب تر
انسان به گریه های خودش اعتماد داشت
....
مرد ایستاد در مه - شاعر دو قطره اشک
در کنج ابر های دلش کرد - یاد داشت:
«پس ما به جای پنجره ها بسته می شویم
اینجا که فصل های پریشان زیاد داشت»
خرداد ۱۳۸۴ مشهد