بهاری در نظر دارم که شوخی های نیرنگش
مرا در پرده ی اندیشه خون کرد و گلستان شد
طلسم ناز معشوق است سرتا پای من (بیدل)
غبارم گر زجا برخاست زلف او پریشان شد
عیدتان مبارک
بعد از سلام
مدتی هست که هر چه بیشتر می اندیشم و بیشتر جستجو میکنم کمتر به نتیجه می رسم متأسفانه
باید پذیرفت که غزل معاصر صرفنظر از عناوین متعددی که این روزها رایج است مبتلا به یک
سری کلیشه ها و تکنیک های مستعمل شده که اولین رهاورد آن بی مایگی و ابتذال است وارد
کردن مخاطب به پلان های منقطع سینمایی که پر از صحنه های وحشتناک اعم از قتل و جنایت و
تجاوز است این روز ها می تواند شاعر را در عداد شاعران آوانگارد و موفق قرار دهد...
واما شعر:
مگوکه سنگم و در سینه ی لحد هستم
شبیه خویشم و قربانی ابد هستم
بهار آمده در جان سنگ ها جاری ست
و من که بی نفست- مرده ام – جسد هستم
هزار چشمه ؛ فراآمده به چشمانم
تکان نمی خورم از جنس سنگ و سد هستم
تو اشتباه قشنگ منی خوشا برمن
که متهم به چنین جرم مستند هستم
...
گذار روشن انبوهی از پرنده و ابر
به پلک های من افتاده – در صدد هستم:
که واقعیت این سیب را قبول کنم
جهان بدون من و تو نمی شود - هستم
گفتم
کوچه ها را ببرم
توی چارچوب کاغذ
بردارم
برف بلندترین کوههای جهان را
و قسمت کنم توی محله
وباور کنم
هیچ ستاره ای نیست
سر بردامن تاریکی
ننهاده باشد
و بعد بروم
توی فروشگاه بزرگ شهر
در ازدحام خالی دستها
...
نه این کاغذ
کوچه ها را سپید خواهد ساخت
و نه دست های سرد محله
خورشید را
به اردیبهشت خواهد رساند
...
تنها
ماهی های قرمز
در انتظار عید
پولک های تازه می پوشند