سر به شانه ی هم گذاشتند
گلهای گاوزبان
و بلدرچین ها در هیاهوی گنگشان
رودخانه ای از موسیقی شدند
وبهار
فانوس های روشنش را
آویخته
بر شاخه های درختان
و من
در دره های این کوهستان پیر می شوم
و تو
دامنت را زده ای بالا
گندم می پاشی
در مباداهای این غروب
که این غروب
نگرانم نکند
و
ی ادم بماند
که در این دستمال ابریشم
چقدر دنیا در اشکهایم غوطه می خورند
گلهای گاو زبان
سر به شانه ی هم گذاشتند
و خورشید
آرام آرام
از شیب کوهستان .....
۱۳۸۶/۹/۱۳ مشهد