مرد
ایستاد...
تکیه به دیوار داد...
داشت -
می سوخت در خودش نفسی ایستاد داشت
مثل غروب در نفس خویش می تپید
در لایه لایه های افق امتداد داشت
اقرار میکنم که زمانی غریب تر
انسان به گریه های خودش اعتماد داشت
....
مرد ایستاد در مه - شاعر دو قطره اشک
در کنج ابر های دلش کرد - یاد داشت:
«پس ما به جای پنجره ها بسته می شویم
اینجا که فصل های پریشان زیاد داشت»
خرداد ۱۳۸۴ مشهد